تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
وقتی تو نيستی دنيا شب می شه
                      شب از دل من، شب تا هميشه...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 23:8  به قلم مسافر کویر  | 

ای خـدا از من ديوانـه مگيـر عشقش را
سنگ بر بـــال كبوتــر بـزنی می ميرد!

پی نوشت: عیدت هزاران هزارن بار مبارک معنای نازنینم...
2 نگاشته شده در  شنبه 26 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 22:30  به قلم مسافر کویر  | 

هوای تو
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه واژه ی جدا جدا
من و............
     شب و.............
          هوای تو............
2 نگاشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 23:25  به قلم مسافر کویر  | 

گر خاك رهت شوم مزن بر من بانگ
حيف است كه آواز تو بر خاك افتد

2 نگاشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 21:38  به قلم مسافر کویر  | 

جانا هزاران آفرین
جانان هزاران آفرين بر جانت از سر تا قدم
صانع خدايی کاين وجود آورد بيرون از عدم 

خورشيد بر سرو روان ديگر نديدم در جهان
وصفت نگنجد در بيان نامت نيايد در قلم

گفتم چو طاووسي مگر عضوی ز عضوی خوبتر
می بينمت چون نيشکر شيرينی از سر تا قدم

چندان که می بينم جفا اميد می دارم وفا
چشمانت می گويند لا ابروت می گويد نعم

آخر نگاهی بازکن وان گه عتاب آغاز کن
چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم

چون دل ببردی دين مبر هوش از من مسکين مبر
با مهربانان کين مبر لاتقتلوا صيد الحرم

خارست و گل در بوستان هرچ او کند نيکوست آن
سهل ست پيش دوستان از دوستان بردن ستم

او رفت و جان می پرورد اين جامه بر خود می درد
سلطان که خوابش می برد از پاسبانانش چه غم

می زد به شمشير جفا می رفت و می گفت از قفا
عاشق بناليدی ز ما مردان ننالند از الم...

2 نگاشته شده در  شنبه 19 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 23:57  به قلم مسافر کویر  | 

دل  به شوق  وصل تو درسينه پرپر ميزند...

2 نگاشته شده در  جمعه 18 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 10:50  به قلم مسافر کویر  | 

در عـشـق تـو پـروای بـد انديشـم نـيست
سـر مستـم و انـديشـه و تـشويشـم نـيست
تـا چـنـد ز يـاران خـبـر از مـن پـرسـی
ای بی خبر از من، خبر از خويشم نيست...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 20:48  به قلم مسافر کویر  | 

مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 23:43  به قلم مسافر کویر  | 

چگونه فراموشت کنم؟...
چگونه فراموشت كنم؟
فكرم غم تو دارد
دلم، شور تو
            ونگاهم تمنای تو

چگونه فراموشت كنم؟
وقتی كه هر ضربان قلبم ياد آور توست
وقتی كه ثانيه ها را به اميد تو می شمارم
و وقتی كه هر لحظه ی سكوت سردم
آكنده از گرمای ياد توست...

چگونه می توانم فراموشت كنم؟
اگر سكوت ميكنم دليل از بی حرفی من نيست
واژه ها در مقابل تو كوچك اند
و من در ميان نامردی اين واژه ها گرفتار شده ام...

اگر دنيا را زيبا می بينم
دليلش اين است كه دلم
جايی
      - خيلی دور از من -
در كنار قلب توست...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 22:42  به قلم مسافر کویر  | 

بهشت من
سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است
که اين شگفت ترين نوع خويشتن داری است

تـمـام روز، اگـر بـی تـفـاوتـم؛ امـا
شبم قرين شکنجه، دچار بيداری است

رها کن آنچه شنيدی و ديده ای، هر چيز
به جز من و تو و عشق من و تو، تکراری است

مرا ببخش! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق، جنون است وديگرآزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هايم آبی نيست
ببخش اگر نفسم سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من! به نسيم تبسمی درياب
جهان جهنم ما را، که غرق بيزاری است

2 نگاشته شده در  شنبه 5 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 27

چقدر کم داشتمت اين روزها! جای خالی ات را توی لحظه لحظه هايم حس می کنم به روشنی. بعضی وقت ها اما، بعضی لحظه ها هست که نبودنت پررنگ تر می شود. و من آشکارتر می شکنم...

عمه رفت معنا... عروس شد و پرکشيد به خانه آرزوهايش. (اگر بدانی اين روزها چقدر درگير کارهايشان بوديم!) زيبا شده بود. کاش بودی می ديدی اش. اگرچه می دانم اگر بودی از تمام آدم ها سر می بودی. زيباتر از همه شان - عمه حتی! - و آنوقت تمام چشم ها به سوی تو بود. و من چقدر کيف می کردم از بودنت. چقدر غرق شور و شادمانی می شدم که «معنای من است!» و ديگر قدم هايم روی آسمان بود نه زمين. من پر از غرور می بودم اگر که بودی... چقدر تلخ بود که نبودی معنا... من بايد شاد می بودم توی تمام لحظه هايی که گذشت. سعی کردم، اما سخت بود. خيلی سخت بود. چطور شاد باشم وقتی که نيستی؟!... چطور لبخند بزنم؟! اصلا" می توانم؟! می شود؟!
بازهم اشک ها مهمان چشم هايم بودند همه وقت. خنديدم؛ اما با کوله باری از غم. بازهم شب ها - باتمام خستگی - مهمان بسترم که می شدم بی صدا می شکستم. گريه هايم بهانه نمی خواهند. فقط يک لحظه نبودنت برای يک عمر دلتنگی و بی قراری ام کافی ست. حالا که لحظه های متمادی نبودنت بی رحمانه هجوم آورده به زندگی ام؛ حق بده بی قرارت باشم. اشک بريزم برايت. خلوت شبانه هايم را پر کنم با خيالت...
می دانی معنا... گاهی فکر می کنم دوستت دارم هايت را هيچ کسی نبايد بفهمد. نبايد برای کسی بگويم. بايد تنها خودم باشم و خودم باشم و خدا. توی اوج بی قراری ها، بايد توی اتاقم در را به تمام دنيا ببندم، خيالت را بنشانم رو به رويم، دست خدا را هم بگيرم توی دست هايم، آنوقت آرام آرام برايت حرف بزنم... و اشک بريزم بی صدا... و خدا که دست نوازش به سرم کشيد، خودم را رها کنم ميان آغوش بی نهايتش... و تو چنان هميشه دلنوازانه لبخند بزنی... و دل از من ببری... دلی خراب... خراب چشم هايت...
گرچه هفت آسمان خدا آشنايند به تمناهای لحظه لحظه ی تاريک نداشتن ات، بگذار بی صدا بخوانمت... تا خلوت خواب شبانه ی ياسمن ها نشکند از هق هق گريه هايم. و ستاره ها غبار غم نگيرند بس که دلواپسی هايم را توی گوش آسمان نجوا می کنم... بگذار بی صدا بخوانمت. تا کسی نيايد بگويد تو را به خاطر فلان و فلان دوست دارم. تا هيچکس نتواند ادعا بکند که عاشقی ام فقط شاخ و برگ است و ريشه ندارد... من؛ دوستت دارم معنا... نه به خاطر اينکه پدرت که بوده و مادرت که هست. نه به خاطر اينکه خانه تان توی بهترين منطقه است و نه به خاطر اينکه به شکل غيرقابل وصفی زيبايی. من تو را دوست دارم چون تويی... چونکه نازنينی، پاکی، بزرگی، روحت نهايت ندارد. دستت را دراز کنی می توانی از آسمان ستاره بچينی. می توانی ابرها را کنار بزنی تا خورشيد بتابد بر اين شب يخ زده ی زمينيان گرفتار... من تو را دوست دارم چون خدا تو را دوست دارد... چون تو يعنی عشق. تو يعنی تجلی مهربانی خدا. يعنی يک آسمان شور و شکوه و شيرينی... من تو را دوست دارم چون تويی... و اين جمله نهايت ندارد. «دوستت دارم» های تو ته ندارند. هرچه بيشتر فرو بروی توی شان باز عميق تر می شوند و عمق شان تا ابد امتداد دارد... می خواهم ساده اعتراف کنم که دوستت دارم. بی تکلف واژه های ريز و درشت لغت نامه های کوچک و بزرگ کتابخانه ها. می خواهم ساده اعتراف کنم که دوستت دارم. بلکه معنا بگيرد اين واژه در ملکوت جاری نگاه آسمانی ات؛ و طراوت بديع لبخند های هميشه ات...
ببین معنا... ببین چه می کنی... فکر مرا نمی کنی؟! حواست نیست که با شیرینی هایت چطور به جنونم می رسانی؟! یک وقت از دست می روم ها معنا!... عاشق و دلداده صف به صف داری قبول؛ اما کدامشان همسفر شب های کویری ات می شوند؟... کدامشان تا قیامت عاشقانه می نویسند برایت؟... کدامشان عشق را ذره ذره به پایت می ریزند تا بال و پر بگیری... تا روی قله ی ماه بنشینی تا روشن کنی شب های فرشتگان آسمان هفتم خدا را... معنا... به تیغ ابرویت مرا بکشی که دیگر مسافر کویرت می شود؟... از میان این همه دلداده ی گریبان چاک کدامشان در سکوتی عاشقانه محو تماشایت می شوند تا ابد؟...
نیاز به گفتن ندارد اینکه عزیزترینی، که نازنین ترینی، که همتا نداری... تمام عالم می دانند. از آن ملکوت عرش خدا تا ناکجاآباد این خاک قدیمی آدمی و پری می دانند که یگانه ترینی. می دانند که هیچ فرشته ای به گرد راهت هم نمی رسد. در خوبی. در پاکی. در بزرگی...
مهربان ترین من، بهانه عاشقانه هایم، یک وقتی اگر گذارت به کوچه پس کوچه های خاکی غریب افتاد، یادت باشد، یک کسی تا همیشه روزگار دوستت دارد... اگر غیبت می کند گه گاهی نه یعنی اینکه نیست، یعنی می خواهد در سکوت تکرار کند که دوستت دارد... که تا نهایت دوستت دارد... تا ابد... تا خدا... تا عشق...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387لحظه ی دلتنگی 19:32  به قلم مسافر کویر  | 

یاد دوستی
کسی که روی تو بيند نگه به کس نکند
ز عشق سير نباشد ز عيش بس نکند
 
در اين روش که تويی پيش هر که بازآيی
گرش به تيغ زنی روی بازپس نکند
 
چنان به پای تو در مُردن آرزومندم
که زندگانی خويشم چنان هوس نکند
 
به مدتی نفسی ياد دوستی نکنی
که ياد تو نتواند که يک نفس نکند

ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد
که خون خلق بريزی مکن که کس نکند

اگر نصيب نبخشی نظر دريغ مدار
شکرفروش چنين ظلم بر مگس نکند

بنال عاشق اگر عشق دوستان داری
که هيچ بلبل از اين ناله در قفس نکند

2 نگاشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387لحظه ی دلتنگی 19:34  به قلم مسافر کویر  | 

روز و شب ها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

2 نگاشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387لحظه ی دلتنگی 22:57  به قلم مسافر کویر  | 

جای غم باد در آن دل كه نخواهد شادت

2 نگاشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387لحظه ی دلتنگی 21:56  به قلم مسافر کویر  | 

يک صبحدم نثار تو گل های ياس را
از شاخه چيده ام
اينک هميشه ياد تو را می پراکند
ياس سپيده دم!

گل های ياس را
شب ها ميان بستر خود می پراکنم
آنگاه تا سپيده دم
انگار با توام!

2 نگاشته شده در  شنبه 8 تیر1387لحظه ی دلتنگی 0:32  به قلم مسافر کویر  | 

من پروانه صفت پيش تو ای شمع چو گل
گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387لحظه ی دلتنگی 20:49  به قلم مسافر کویر  | 

ناشکیبا
ز حد بگذشت مشتاقی و صبـر اندر غمت يارا
به وصل خود دوايی كن دل ديوانه ی ما را

عـلاج  درد مشـتاقان طبيـب عام نشناسـد
مگـر ليلی كند درمان غم مجنون شيدا را

گرت پروای غمگينـان نخواهد بود و مسكينان
نبايستی نـمود اول بـما آن روی زيبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
ببايد چاره‌ای كردن كنون، آن ناشكيبا را

مرا سودای بت رويان نبودی پيش از اين در سر
وليكـن تا تو را ديدم گُزيدم راه سودا را

مـراد ما وصـال توست از دنيـا و از عقبـی
وگرنه، بـی شما قدری ندارد دين و دنيا را

چنان مشتاقم ای دلبـر به ديدارت كه گر روزی
برآيد از دلـم آهی بسوزد هفت دريا را

سخن شيرين هـمی گويد به رغم دشمنان عاشق
ولی بيمار استسقا چه داند  ذوق حلوا را؟

2 نگاشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

ای كـاش نكـردمـی نگـاه از ديده
بر دل نزدی عشق تو راه از ديده
تقصير ز دل بود و گناه از ديده
آه از دل و صد هزار آه از ديده

2 نگاشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387لحظه ی دلتنگی 19:54  به قلم مسافر کویر  | 

خدا بار امانت به من نداده است
من
اندوه انبوه نبودن تو را بر دوش می کشم.
2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387لحظه ی دلتنگی 22:31  به قلم مسافر کویر  | 

تــــو بازی دل بـــرده و ما باخـته ايم
چــــوگان تـو را گوی سر انداخـته ايم
هركس به دلش نقش تو پرداخته است
ما بی سر و دل با غم تــو ساخته ايـم

2 نگاشته شده در  شنبه 1 تیر1387لحظه ی دلتنگی 0:18  به قلم مسافر کویر  |